می خواست بنویسد،
نیاز به رنجی عظیم داشت.
صبح گاه چشمهاش از عبور حرف زده بود
و نیمه شب ... !
غباری به ضخامت هزاره ها ...
و در تنگنایی زمان ...
امروز چه کرده بود
که بنفشه ها ابروهاشان خم شده بود
می دانست به کام معلقی
که در فضاست
طعنه می زند
دود می کرد و
به انتظار جهنم سیاره ای دیگر
پاسخ مرد شاعر را می داد.
دلش از چه هجومی
در اواسط رقص شبی تنها
به درد هم داستان شده بود
پوست خسته ی از تکرار مرد کویر
یا خاطره ی دار مرد خسته از ...
چه می شد اگر !
دستش را دراز می کرد و واژه ای را که می خواست می چید و
بعد
شعر جای خودش می نشست.